کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ داستانی زیبا به قلم دکتر اسپنسر جانسون است؛ این اثر پرفروش، داستان زندگی ما انسانها و تلاشهایمان در مسیر رسیدن به موفقیت حرفهای و شخصی را در قالب یک قصه بیان میکند. پنیری که شخصیتهای کتاب در جستوجوی آن هستند، درواقع همان اهداف زندگیست و سؤال اصلی اینجاست که: چگونه میتوان پنیرهای بیشتری به دست آورد؟
فرقی نمیکند کودکی پنجساله باشیم یا انسانی بالغ؛ همهی ما در برابر قصهها، به یک اندازه تأثیرپذیریم. به همین دلیل است که انسانهای هوشمند، همیشه از داستانها و حکایتها برای آموزش مفاهیم مهم استفاده میکنند. دکتر اسپنسر جانسون (Spencer Johnson)، متخصص حوزهی موفقیت و نویسندهی مشهور کتابهای خودیاری و روانشناختی، یکی از همین انسانهای زیرک است. او در کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ (Who Moved My Cheese) برخی از عمیقترین آموزههای خود را در قالب یک قصهی شیرین و خواندنی بیان کرده است.
کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ چهار شخصیت دارد. دو موش به نامهای اسنیف و اسکاری، و دو آدم کوچولو به اسم هِم و هاو. این چهار شخصیت، همگی در هزارتویی پرپیچوخم زندگی میکنند و غذای اصلی آنها پنیر است. اما هر کدام از آنها روشی متفاوت برای جستوجوی روزانهی خود به دنبال پنیرهایشان دارند. کاراکترهایی که اسپنسر جانسون در این کتاب بهعنوان موش انتخاب کرده، ساختار مغزی سادهای دارند و سعی میکنند که برای پیدا کردن پنیر، بیشتر از غریزهی خود استفاده کنند. اما آدمها که با وجود قامت کوتاه و بدن کوچکشان، از مغزی بسیار پیچیدهتر از مغز موشها برخوردارند، در مسیر جستوجوی پنیر، از باورها و افکاری استفاده میکنند که هیچ موشی تابهحال به ذهنش هم خطور نکرده است.
با این حال نکتهی جالب در ادامهی داستان کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد، اینجاست که تفاوت در ویژگیهای ذهنی و شیوههای جستوجوی این دو گروه، به این معنی نیست که هم و هاو، همیشه بیشتر و بهتر از اسنیف و اسکاری، غذای خود را به چنگ میآورند. راز پیدا کردن پنیرهای خوب و خوشمزه، همیشه در بهرهمند بودن از ساختار مغزی پیچیدهتر نهفته نیست. دکتر اسپنسر جانسون در این کتاب، به زیبایی نشان میدهد که چگونه تغییرات بزرگ در زندگی، بیآنکه انسان انتظارش را داشته باشد، از راه میرسند و بسیاری از برنامهها و نقشههای قبلی را به باد میدهند. او با قصهی موشها و آدمهایش، یادمان میدهد که چگونه باید در برابر این تغییرات منعطف باشیم و خودمان را برای ادامهی زندگی تحت هر شرایطی آماده کنیم.
یکی از پیامهای اصلی اسپنسر جانسون در کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ این است که هیچگاه از تغییر نترسید و همیشه در جستوجوی راههایی بهتر و مؤثرتر در مسیر رسیدن به موفقیتهای شخصی و شغلی خود باشید. انسانهای این کتاب، نماد شخصیتهایی هستند که در برابر تغییر در زندگی و رفتار خود مقاومت میکنند و به همین دلیل فرصتهای بهتر را بدون هرگونه آزمونوخطایی، بهآسانی از دست میدهند. از نظر اسپنسر جانسون برخی اوقات باید به غریزهمان اعتماد کنیم و با شجاعت به سمت مرزهایی فراتر از چارچوبهای فعلیای که برای خود ساختهایم حرکت کنیم.
ممکن است که در ابتدای کار از تجربه کردن حوزههای جدید هراس داشته باشیم و با تمام توان به دنیای امنی که برای خود ساختهایم بچسبیم. اما اسپنسر جانسون در کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد به شما اطمینان میدهد که رها کردن روشهای ناکارآمد گذشته و چیزهایی که مدتهاست به آنها خو گرفتهایم، نهتنها به ضرر شما نیست؛ بلکه علاوهبر هدایت کردن شما به سمت موفقیت و بهرهوری بالاتر، احساس آزادی و آرامش زیادی را هم برایتان به ارمغان خواهد آورد. کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد را انتشارات طاهریان با ترجمهی محمدعلی ساری اصلانی به چاپ رسانده است.
انسانهایی که به دنبال اصولی برای زندگی بهتر هستند، و همچنین، کسانی که خود را گرفتار موقعیتی سخت میبینند، و یا از تغییر دادن وضعیت خود ناتوانند، مخاطبین اصلی این کتاب هستند. اگر میخواهید از ورای چارچوب تعیینشدهی زندگی خود، نگاهی به آن سوی دیوار بیندازید و مسیر رسیدن به موفقیت را بهوضوح ببینید، مطالعهی کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد، به قلم اسپنسر جانسون را از دست ندهید.
وی از نویسندگانیست که آثارش محبوبیتی جهانی دارند. اسپنسر جانسون همواره تلاش کرده تا مفاهیم اساسی و مهم برای رسیدن به موفقیت را با زبانی ساده و همهفهم در کتابهای خود شرح دهد. شاید همین، دلیل اصلی محبوبیت او باشد. از میان کتابهای پرفروش این نویسنده، علاوهبر «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟»، میتوان به «مدیر یک دقیقهای» اشاره کرد. ذکر این نکته نیز جالب است که آثار اسپنسر جانسون، تاکنون به بیستوشش زبان زندهی دنیا ترجمه شدهاند.
هِم و هاو به ایستگاه پنیر رسیدند.
از آنجایی که هیچوقت به تغییرات کوچکی که در هر روز اتفاق میافتاد توجهی نداشتند، صحنهای که با آن روبهرو شدند بسیار غیرمنتظره بود. زیراکه وجود پنیر در آنجا را مسلم میدانستند.
آنها به هیچ وجه آمادهی پذیرش چنین وضعی نبودند.
هِم فریاد زد چه شده؟ هیچ پنیری نیست!
هیچ پنیری نیست! او طوری فریاد میکشید که انگار اگر داد و فریاد کند پنیر به جای اولش برمیگردد.
فریاد زد: چه کسی پنیر مرا برداشته است؟
سرانجام دستانش را به کمر زد و با تمام نیرو فریاد زد: این عادلانه نیست!
هاو فقط ناباورانه سرش را تکان میداد. او هم فکر میکرد که باید همیشه در ایستگاه C پنیر وجود داشته باشد. مدتها حیران و بهتزده در آنجا ایستاد. او ابداً انتظار چنین وضعیتی را نداشت. اوضاع خیلی آشفته بود.
هِم هنوز داشت فریاد میزد، اما هاو نمیخواست این داد و فریادهای هم را بشنود.
او نمیخواست واقعیتی را که اتفاق افتاده است بپذیرد، برای همین سعی میکرد به آن فکر نکند.
رفتار آدمکوچولوها اصلاً جالب و مؤثر نبود. اما میشد آنها را درک کرد.